بغض من

هیچ کس تنهاییم را حس نکرد


دیگر عاشقانه نمینویسم …اگر نوشتم مخاطب خاص ندارد

چون کسی ارزش خاص بودن را ندارد !



دلم خیلی براتون تنگه مامان و بابا... کجایین هان؟؟؟؟؟؟

 


چقدر سخته پدرت فوت کرده باشه


و هنوز شماارش تو گوشیت باشه

ذخیره کرده باشی بابا

بعد بخوای به دوستت زنگ بزنی

لحظه سختیه وقتی تصادفی شماره بابات بیاد جلوت









بابایی از جدا شدن گفتی


گفتی میخوای بری


گریه کردم و بهت گفتم


بابا  یا تو یا مرگ


گفتی باید برم


ولی تو باید زنده بمونی


ازم قول گرفتی


گفتم حالا که داری میری سرم روی شونه کی بذارم؟


گوش کی رو قرض بگیرم تا باهاش درد دل کنم؟


دست روی موهای کی بکشم تا اروم بشم ؟

....

....

گفتی نمیدونم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


گفتم دردل نمیکنم میریزم توی خودم


دست روی سر کسی نمیکشم میریزم تو خودم


سر روی شونه کسی نمیذارم میریزم تو خودم


ریختم تو خودم و حالا بریدم


ولی سر حرفم هستم


تا تو خیالت راحت باشه پیش مامانی





از همه کسانی که وبم میان ممنونم


و با نظراتتون خوشحالم میکنین


پس نظر یادتون نره


و یه صلوات برای  مامان و بابام








[ شنبه 14 تیر 1393 ] [ 11:32 ق.ظ ] [ عسل ] نظرات

می گن دخترا عزیز دوردونه بابان....

می گن دخترا بابایی ان.....

آره منم عزیز دوردونه بابام بودم ٬ منم بابایی بودم...

اما اصلا تو این فکر نبودم که قراره به این زودی تکیه گاهمو ٬ پشت و پناهمو ٬

عزیزم رو ٬ بابام رو از دست بدم....

باورش ٬ درکش ٬ تحملش خیلی برام سخته هنوز که هنوزه نتونستم فراموش کنم



[ دوشنبه 10 مهر 1396 ] [ 01:36 ب.ظ ] [ عسل ] نظرات

خدا؟
......
خدااااااااااا؟
بله؟
اجازه هست؟
اجازه چی؟
اینکه منم بمیرم
نه
ولی چرا 
گفتم نه
اخه چرااااااااا
........
تو اونا رو بردی پس چرا منو نبردی
من مامان میخوام
من بابا میخوام
بابایی دلم تورو میخواد
بابایی نگفتی بری من چی میشم
نگفتی چه بلایی سر دخترت میاد
بابایی من بدون تو هیچی نیستم
مامانی دلم واست تنگ شده
مامان دلم واس خنده هات،واس بغل کردنات تنگ شده
مامانی من بهت نیاز دارم
کجایین
بیایین دیگه
بسه تورو خدا
بیایین من شمارو میخوام
لعنتیاااااا کجایین 
بیاااااااایین من بدونم شما نمیتونم
من خوب نیستم
من حالم خوب نیست
نه نه من خوبم
من فقط بغلی از جنس مرگ میخوام
من ارامش میخوام
نگفتین برین من چیکار میکنم هاااااااااااا
حالم از زندگیم بهم میخوره
من این زندگیو نمیخوامممممم
لعنت به زندگی که شمارو ازم گرفت
من بدون شما چطوری زندگی کنم
نه سال شده ولی هنوزم باور ندارم
هنوزم نمیتونم ببینم که نیستین
هنوزم چشم انتظار اومدنتون هستم
من شمارو میخوام
کجایین 
توروخدا بیاین




[ سه شنبه 4 مهر 1396 ] [ 08:05 ق.ظ ] [ عسل ] نظرات

نه سال شده که من یتیم شدم
نه مامان دارم نه بابا
نه سال شده ولی چرا واس من هنوز که هنوزه همه چی تازست
چرا هنوز هنوز باور نکردم
چرا اخه
همین امروز بود که واس همیشه از دستتون دادم
همین امروز بود که تنهام گذاشتین
از این روز لعنتی بدم میااد
من شما رو میخوام
مامانی نذاشتن واس اخرین بار ببینمت
بابایی من بغل تورو میخوام
بابایی چراباهم رفتین
نگفتین من دق میکنم از دوریتون
نگفتین دلتنگ میشم
لعنتیاااا چرا منو نبردین هاااااا
بابا قلبم درد میکنه
بابا نفس کشیدن سخته واسم
بابا من بدون تو نمیتونم
مامان منو یادت رفته
چرا پیشم نمیای
چرا نمیااااای 
من خوب نیستم ،من شما رو میخوام
مامان دلم واست تنگ شده ،دلم واس چشمات
دلم واس حرفات ،دلم واس بغل کردنت تنگ شده
مامان دلم  واس خنده هات یه ذره شده
کجایین بسه دیگه بیاین
من تنهام مامانی
من هیچکسو ندارم بابایی



[ سه شنبه 4 مهر 1396 ] [ 08:05 ق.ظ ] [ عسل ] نظرات



کاش بودی مامان..همین

اخ که چقد این روزا گفتن کلمه ی مامان برام غریب شده ...

بیشتر از نه ساله که اسمشو جز توی دلم صدا نکردم 

اخ چقد سخته که بین همه تو فقط بی مامان باشی...

اخ چقد سخته که دلت تنگ باشه و نتونی بگی

فقط بخندی

فقط بخندی

فقط بخندی و بگن تو همیشه میخندی

حتی هیچکس به مغزش خطور نکنه تو دلت چه غوغاییه

اینکه چقد تو دلت مامان  مامان میزنی

اینکه چقد دلت پر میزنه حتی برا ی بارم شده خوابشو ببینی

ولی اونقد نا لایقی که حتی به خوابت هم نمیاد

اونقد دلت براش تنگ شده که وقتایی که خیلی خوشحالی یهو دلت میخواد گریه کنی

چقد سخته همه خاطره ها با فوت یه عزیز دیگه باز میان جلو چشمت ....

یاد روزی میوفتی که تو بی مامان شدی

یاد روزی که بی سایه سر شدی

روزی که بی بزرگتر شدی


مامانی

دلم بیشتر از دنیاااا برات تنگ شده

مامان سخته خب

خوب بودن سخته ...

خوب موندن سخته


مامان جات خیلی خالیه تو زندگیم

کاش بودی

کاش خدا بیشتر نگهت میداشت

مامان خب چیکار کنم اااا

دست خودم نیست

چرا نیستی اخه

مامان دلم میخوادت

خییلیی بهت احتیاج دارم  ....
.




[ دوشنبه 3 مهر 1396 ] [ 09:44 ب.ظ ] [ عسل ] نظرات

  

اخ چقد سخته که دلت هی بگه من بابا میخوام

هی تو بهش بگی دل عزیزم بابا نیست چرا نمیفهمی

هی بگه من امشبو فقط همین امشبه رو بابامو میخوام ...

تو هم میگی خب منم میخوام

خب منم بابا میخوام



خب منم دلم تنگ شده براش

خب منم دلم برای دستاش تنگ شده

دل تنگ شده واسه بوسیدن دستاش

واسه بوسین صورتش که اون موقه ها از بس خنگ بودم

که به خاطر تیزی ریشش نمیذاشتم ببوستم ...

اخ خدایا

دلم تنگ شده

چرا اروم نمیشم

چرا نمیتونم باور کنم واقعا نیست ..

چرا نمیتونم بفهمم که دیگه نیییییست

دیگه داره میشه نه‍ سال

نه سال خالی از وجود پر مهرت بابا

نه سال پر از غم

نه سال دریغ از یک بار دیدنت حتی توی خواب ..

نه سال پر از اشک و درد و سختی

نه سال دریغ از یه بوسه روی گونت ..


نه سال پر از بوسه روی سنگ سرد مزارت

بابا

تنهامون گذاشتی ناغافل

بابایی هنوز تو شوک رفتنتم

هیچوقت اون روز شوم رو یادم نمیره



هنوز یادمه من چطور بیصدا گریه میکردم ..



بابایی

من دوازده سالم بود فقط

من فقط انداره دوازده سال ازت خاطره دارم

الان داره میشه بیست سالم بابا

میفهمی؟



بابا

 

حالم خرابه چون ندیدمت



چون از دلتنگیت دیگه دلی برام نمونده ...

اخ بابا چقد حرف دارم

چقد درد داره جای نبودنت توی قلبم بابایی

چقد میسوزه چشمام از اشک


خدایا

کاش فقط برای ی روز بهم قرضش بدی خدا

قول میدم اندازه کل عمرم اون یه روز رو فقط نگاش کنم

فقط دستاشو بگیرم و ببوسم

فقط باشه

فقط باشه که باشه..

نبودنش دقم میده خدا

خدا نبودنش سخته

سخت

دیگه حالم داره عوض میشه

دستام دیگه حال ندارن روی کیبورد بچرخن ..

خدایا این همه باهات حرف زدم که یه امشب و توی خواب مال من باشه

یه امشبو من ببینمش توی خوابم

خدایا بهت امید بستم ...

ناامیدم نکن خدا دارم دق میکنم ...




[ دوشنبه 3 مهر 1396 ] [ 09:25 ب.ظ ] [ عسل ] نظرات

امشب شب تولد منه اما تو نیستی

تولدت مبارک من


[ جمعه 6 مرداد 1396 ] [ 02:09 ق.ظ ] [ عسل ] نظرات

خنده داره 

ولی میخوام جیغ بکشمممممممممممممممممممم تا خلاص شم

خداااااااااااااااااااااااااااااااا

دستمو بگیر و ببر 

گریه هامو نمیبینی

سکوت پر بغضمو نمیبینی

فریادهای خفه شده ی تو گلمو نمیبینی

هااااا نمیبینی چی به سرم اومده

نفس کم اوردم

دیوونه شدم

مثل روانی ها به همه میپرم

حالم خوش نیست

من خوب نیستمممم

لعنت به من،لعنت به زندگی

لعنت به دنیات که منو به این روز دراورد

اخ قلبممم ،این قلب دیگه نمیخواد بتپه 




[ یکشنبه 1 مرداد 1396 ] [ 03:13 ب.ظ ] [ عسل ] نظرات

گـاهـﮯ دلمـ آنقـدر از زنـدگـﮯ

سیـر مـﮯ شـود ڪہ ؛

مـﮯ خـواهمـ تـا اوج آسمـاטּ پـرواز ڪنمـ

و روﮮ ابـرهـا دراز بڪشمـ !

آرامـ و آسـوده ؛

مثـل مـاهـﮯ حـوضمـاטּ ڪہ

چنـد روزیستــ روﮮ آبــ خـوابیـده استــ


[ جمعه 30 تیر 1396 ] [ 06:39 ب.ظ ] [ عسل ] نظرات

به گورستان می روم

تمام خاطراتم آن طرف تر خوابیده است...

هر چه جلو تر می روم

نفسم به شماره می افتد

میرسم...

میبینم که دیگر از او

چیزی جز یک سنگ نوشته نمانده است

و یک اسم...

که دیگر با شنیدنش

انبوهی از گذشته ها روی سرم آوار نمی شود

تنها یک حس خالیست و تهی از بودن.

در کنار سنگ مینشینم

و زار میزنم

برای

تنهاییم...



[ جمعه 16 تیر 1396 ] [ 07:36 ب.ظ ] [ عسل ] نظرات

دلم برای باران تنگ شده است

دلم برای صدای قطره هایش تنگ شده است

دلم تنگ است برای پرسه زدن زیر باران...

بارانی که به من آموخت رسم زندگی را...

دلم تنگ است برای صدای غرش آسمان

برای ابر های سیاه سرگردان...

در آن روز ها بارانی بود برای قدم زدن در زیر آن و خالی کردن دل های پر از غم.

مدتی است که دیگر نه بارانی است و نه ابری...

این روز ها تنها یک قلب است پر از درد ...

که نمیداند درد دلش را به چه کسی بگوید.



[ جمعه 16 تیر 1396 ] [ 07:35 ب.ظ ] [ عسل ] نظرات

میخندم...
ساده میگیرم...
ساده میگذرم...
بلند میخندم و با هر سازی میرقصم...
نه اینکه دلخوشم!
نه اینکه شادم و از هفت دولت آزاد!
مدتی طولانی شکستم، زمین خوردم، سختی دیدم، گریه کردم و حالا...
برای 'زنده ماندن' خودم را به کوچه 'علی چپ' زده ام...
روحم بزرگ نیست...دردم عمیق است...

میخندم که جای زخمها را نبینید


[ پنجشنبه 8 تیر 1396 ] [ 07:47 ب.ظ ] [ عسل ] نظرات

می دانیــــ درد چیستـــ ؟؟؟

نگاهتــــ که رفتــــــ …

نــــه !!!

شایــــد شانه ای که دیگــــر وجــــود ندارد …

نــــه!!!!

دل شکستـــه امـــــ …

نــــه!!!

اعتمادی که دیگــــر وجــــود ندارد …

نــــه!!!!

تنهــــاییمـــــ …

نــــه!!!!

نمـــی دانی ...

تــــو نمی دانی که دختــــر بودن درد استـــــ

دختــــر که باشی رفتـــن نگــــاه ها و دستــــ ها سختــــ مـــی شود

دختـــــر که باشی راحتـــر مـــی شکنی 

دختـــــر که باشــی نگاه هــــا فرق دارند

حتــــی اگر به تمـــام دنیـــا خوبــــ نگـــاه کنی باز تمـــام دنیـــا می تواند به تـــوبــد نگــاه کند…

دختـــر بودن گاهـــی واقعـــا یکـــ درد استـــــ...!



[ پنجشنبه 8 تیر 1396 ] [ 07:43 ب.ظ ] [ عسل ] نظرات

سلام مامانی

تولدت مبارک

هه الان ۴۶ سالته؟

اصلا نمیدونم قیافت تو این سن چه شکلیه

اینکه نیستی و جات خالیه ووووو من دارم دارم دیووونه میشم رو بیخیال

فقط یکم منو دریاب همین




[ دوشنبه 5 تیر 1396 ] [ 01:48 ق.ظ ] [ عسل ] نظرات


وقتی می‌گم هیچ‌كس، یعنی دقیقا هیچ‌كس! 

روزای زیادی باید بگذره تا آدم قانع بشه 

فقط خودش هست و خودش...

تا باورش بشه از بقیه به‌جز یه اسم 

و چندتا خاطره‌ی كوچیك چیزی براش نمی‌مونه... 

بیست سال! چهل سال! هفتاد سال زندگی، 

فقط برای تلمبار كردن اسم روی اسمه...

برای جایگزین كردن خاطره جای خاطره...

اما حاصل جمع همشون می‌شه صفر... 

یه روز می‌شینی عمرت رو ورق می‌زنی،

سیر تا پیازت رو واسه خودت تعریف می كنی... 

اینجاس كه می‌فهمی، 

چقدر برای «هیچ‌كس» نگران شدی... 

چقدر برای «هیچ‌كس» غصه خوردی... 

چقدر برای «هیچ‌كس» دلتنگ شدی...

چقدر برای «هیچ‌كس» دعا كردی...

چقدر با تمام وجود برای «هیچ‌كس» بودی...

یه روز به خودت میای و به اطرافت نگاه

 می‌كنی...«هیچ‌كس» نیست...

دقیقا «هیچ‌كس»...




[ جمعه 1 اردیبهشت 1396 ] [ 08:20 ب.ظ ] [ عسل ] نظرات

حالم از خودم از زندگی از دنیایی که اینقدر پست نامرد داره بهم میخوره

حالم از همه کس از همه اطرافیان بهم میخوره

حاام از اون ادمایی که فقط ادعا بزرگی میکنن بهم میخوره

ببین منو من فقط میخوام این زندگی بی معنی بالا بیارم همین

بابا 
اره با توام بابا تویی که زود بارو بندیلتو جمع کردی رفتی

ببین منو بابا 

دخترت هر روز دلش داره میشکنه بماند

ولی امروز تو این ساعت یتیم بودنو با تمام وجودم حس کردم

بدختی و نداشتنتون ،بی کسی هرچی که میتونی حس کنی و حس کردم

میفهمی بابا




[ پنجشنبه 31 فروردین 1396 ] [ 11:36 ق.ظ ] [ عسل ] نظرات

خط روز:
یکی هم باید بین تموم این چند میلیارد آدم باشه روحتو آروم نوازش کنه
که دستشو زیر تموم اتفاق های بد روزگارانت بگیره تا نیوفته...
که روحش قوی باشه....
بتونه تموم کارهای انجام ندادت رو با تو امتحان کنه و تا اخر دنیا با تو بیاد....
به دور از ترس
یا هرچی که اسمش گناه و تزویره....
یکی باید توی این روزگار بین همه ی این ادمها وجود داشته باشه که چشماش با همه فرق کنه...
که وقتی حرف میزنه تن صداش قلبت رو آروم و آرومتر کنه... یکی که نگاهش خاص باشه و تا آخر عمرت هرجا باهر کسی میشینی فقط بگی:
نگاهش.....نگاهش....
کسی که تو رو توی این خفقان زندگی کسالت آور برداره ببره یک گوشه ای...
تو رو بشونه بگه:چت شده لعنتی قشنگ من!
یکی باید بین اینهمه آدم باهمه فرق کنه...!!!



[ جمعه 25 فروردین 1396 ] [ 12:43 ق.ظ ] [ عسل ] نظرات

خونه بدون بابا خونه نیست

بابایی روزت  مبارک


[ سه شنبه 22 فروردین 1396 ] [ 01:25 ق.ظ ] [ عسل ] نظرات


مینویسم...
       برای قلبی که شکست...
           ودستی که دیگرتوان نوشتن ندارد...
                 و ذهنی که دیگر یارای فکر کردن نداشت... 
 مینویسم..
       ازسرابی که همه هستی ام را به یغما برد...
            و از طوفانی که خانه آرزوهایم راویران ساخت...
                  خانه ای که خراب شد کاخ آرزوهایم بود... 
 مینویسم...
      ازبغض..
          ازسکوت..
               ازهرآنچه باید بشکند..
                     و شکسته شد .....
                          و هنر هیچ بند زنی اون رو بند نزد.... 
 مینویسم...
       از دردهای التیام نیافته...
            ازبغض های بی صداشکسته...
                 از خفقان در گلو مانده .....
 مینویسم...
      ازتنهایی...
            از خودم.... 
                  از من...... 
                      از دل تنهام... 
                          از افکار نا بسامانم..... 
مینویسم....
         بجز نوشتن چیزی آرامم نمیکند... 
               تنهایی با دلم انس گرفته.... 
                    تنهاییی قدومت بر دلم مبارکباد...


[ شنبه 19 فروردین 1396 ] [ 02:12 ب.ظ ] [ عسل ] نظرات


بیخیالو میشناسے...

بیخیال یہ ڪلمہ مقدسیہ.

وقتے در داری بگو بیخیال...

وقتے ناراحتے بگو بیخیال...

وقتے شڪستے بگو بیخیال...

وقتے شڪستنت بگو بیخیال..

وقتے حرف دارے نمیخواے بزنے بگو بیخیال...

وقتے ازش ناراحتے بگو بیخیال...

وقتے دلت پره حرفہ ولے هم درد ندارے بگو بیخیال...

وقتے عاشقے عشقت دلش پیش یڪی دیگس بگو بیخیال...

وقتے نمیخواے دل یڪے روبشڪنے بگو بیخیال....

حرفاے دلت بیخیال...

ڪلا دنیا رو بیخیال...



[ شنبه 19 فروردین 1396 ] [ 02:11 ب.ظ ] [ عسل ] نظرات

شاید مردم حواسم نیست

[ شنبه 12 فروردین 1396 ] [ 11:06 ب.ظ ] [ عسل ] نظرات

عیدتون مبارک

[ دوشنبه 30 اسفند 1395 ] [ 08:04 ب.ظ ] [ عسل ] نظرات

میم مثل مبارکه

میم مثل مادر

میم مثل  مامان

میم مثل مامانی

میم مثل ........


بی مادری بد دردیه 

بزار بهت بگم حسش چطوریه

حسش ....

هه نمیشه حس بی مادری رو توضیح داد

فقط بگم یه ذره حسش اینکه میببنی مامانت نیست بغض خفت میکنه

اگه متوجه حرفام نشدین ،بیخیال ،خودمم حالمو درک نمیکنم

مامانم روزت مبارک





[ دوشنبه 30 اسفند 1395 ] [ 01:09 ق.ظ ] [ عسل ] نظرات

کسی چه می داند

من امروز چند بار فرو ریختم

چند بار دلتنگ شدم

از دیدن کسی که

فقط پیراهنش شبیه تو بود!.

گاهی اوقات حسرت تکرار یک لحظه

دیوانه کننده ترین حس دنیاست!


باباااا
 
امروز یکیو دیدم  که انگاری تو بودی

پیراهن لیموییت رو یادته 

بابا فکر کردم تویی

بابا واسه یه لحظه فکر کردم هستی 

خواستم طرفش برم

که با برگشتنش تموم عالم جلو روم سیاه  شد

رفیقم گفت عسل چی شده 

گفتم هیچی فکر کردم یه اشنا دیدم

بابا دلم واست تنگ شده

بابا اینقدر به بودنت احتیاج دارم که حتی تو خوابام دنبالت میگردم

بابا نمیخوای بهم عیدی بدی

بابایی فقط بیا بخوابم من فقط بغلت کنم

قول میدم گریه کنم فقط فقط بغلت کنم

من ارامش بغلتو میخوام


[ دوشنبه 30 اسفند 1395 ] [ 01:01 ق.ظ ] [ عسل ] نظرات

بچگیهایم کجایند؟؟؟


انگار گم شده اند در این هیاهو...


دیگر نه این دنیا به دنیای کودکیم شباهت دارد


نه من آن کودک کوچکم با دلی به اندازه ی آسمان...



[ سه شنبه 3 اسفند 1395 ] [ 03:13 ب.ظ ] [ عسل ] نظرات

 


چگونه است حال من؟

 

 با غم ها میسوزم

 

با کنایه ها می سوزم ...


به آدم هایی که مرا شکستند لبخند می زنم ...


لبخندی تلخ ...


خداوندا ...!


می شود بگویی کجای این دنیا جای من است ؟


از تو و دنیایی که آفریدی


فقط در اعماق زمین اندازه یک قبر


فقط یک قبر ...


در دور ترین نقطه جهان می خواهم


خدایا خسته ام ...


خسته ...!



[ سه شنبه 3 اسفند 1395 ] [ 03:10 ب.ظ ] [ عسل ] نظرات

بعضی ها رو باید از توی رویات بکشی بیرون و محکم بغلشون کنی


بعد آروم در گوشش بگی:


آخه تو چرا واقعی نیستی لا مصب...؟



[ سه شنبه 3 اسفند 1395 ] [ 03:09 ب.ظ ] [ عسل ] نظرات

ایــــن روزها همه آواره ی


کوچـــه هاے مجازے شدیم...


با اینکــهـ میــدانیمـ


چیــزے حل نمــے شود...


مے نویسیم براے خودمان تا تنها نباشیم...



[ سه شنبه 3 اسفند 1395 ] [ 03:08 ب.ظ ] [ عسل ] نظرات

چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید:

چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است؟

چرا لبخندهایت آنقدر تلخ و بیرنگ است؟

اما افسوس که هیچ کس نبود ...

همیشه من بودم و تنهایی پر از خاطره ...

آری با تو هستم ...!

با تویی که از کنارم گذشتی...

و حتی یک بار هم نپرسیدی،

چرا چشمهایم همیشه بارانی است...!!



[ سه شنبه 3 اسفند 1395 ] [ 02:48 ب.ظ ] [ عسل ] نظرات

روزی صدبار خداحافطی کردیم...


اما افسوس...........


معنای خداحافطی را زمانی فهمیدم که تو را به خدا سپردم




[ سه شنبه 3 اسفند 1395 ] [ 02:31 ب.ظ ] [ عسل ] نظرات

دلم گرفته

 

دوباره هوای تو رو داره

 

هوای تو روووووووووووو

 

میفهمی

 

 



[ سه شنبه 3 اسفند 1395 ] [ 02:30 ب.ظ ] [ عسل ] نظرات

تعداد کل صفحات : 14 ::     1  2  3  4  5  6  7  ...  



      قالب ساز آنلاین